کلیک کنید

  

 

ختم قرآن کریم

اوقات شرعی
اخبار > تلخ و شیرین های اسارت
 


  چاپ        ارسال به دوست

به مناسبت سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی

تلخ و شیرین های اسارت

به مناسبت سالروز بازگشت آزادگان سرفراز به میهن، خاطراتی از آزادگان جمهوری اسلامی ایران در ذیل می آید:

1- به درستی که پس از هر سختی آسایش است

من هفده سال داشتم که به اسارت درآمدم. در روزهای ابتدایی ورودم به اردوگاه الرمادیه و کمپ نه اتفاقی افتاد که به نوبه‌ی خود بسیار شنیدنی است. در روز ورودم به کمپ، مسئول اردوگاه مرخصی بود و حضور نداشت.

افسر عراقی مرا به اسایشگاه آورد و به قولی مرا تحویل داد و رفت. من  با لباس فرم بسیج وارد اردوگاه شدم. موهایم بلند و سرو رویم خاکی بود.  برای استحمام و تعویض لباس‌هایم به حمام رفتم و به آسایشگاه برگشتم. پس از مستقر شدن در آسایشگاه، یکی از درجه‌داران عراقی برای سرکشی از قاطع یک به قاطع دو آمد و با صدای بلند پرسید:” اسیر جدید کجاست؟” بچه‌ها مرا نشان دادند. من بسیار عادی و آرام و ناآگاه از نوع رفتارش، خیلی مودبانه با او برخورد کردم. پرسید:” چند سالته ؟” در جواب گفتم:” هفده سال.”  پرسید :”کجا اسیر شدی؟” گفتم:” فاو اسیر شدم.” پرسید:” فاو مال ایرانه یا مال عراق؟” منم گفتم:” خب، مال عراق.” گفت:” پس چطور شد که ایران سر از فاو درآورد و اونجا را گرفت؟” دیگر پاسخی نداشتم که به او بدهم. او هم به تلافی تصرف فاو توسط ایران شروع کرد به تنبیه من. بعد از اینکه دل سیر مرا کتک زد، راهش را کشید و رفت.

سربازان دیگر عراقی هم برای دیدن و ملاقات با اسیر جدید می‌آمدند و می‌رفتند. از طرف دیگر هم، اسرای اردوگاه پیش من می‌آمدند و بعد از خوش و بش با من، اظهار خوشحالی می‌کردند که خدا را شکر! نائب رئیس اردوگاه مرخصی است که اگر بود از خجالتت درمی‌آمد.

ده روزی گذشت و من در اردوگاه هر روز با تعداد بیشتری از اسرای قدیمی اشنا می‌شدم. مرخصی نائب رئیس و  سربازان اردوگاه تمام شد، آنها برای انجام خدمت وارد کمپ شدند. بعد از تعویض لباس‌ها و رفتن سر پست هایشان، مرا صدا زدند. :” اَینَ اَسیر جدید؟… تَعال… تَعال…” بچه‌های اردوگاه فورا مرا خواستند و ضمن تذکر چند نکته به من گفتند احضار شده‌ام و باید به پیش «عبید»؛ نائب رئیس اردوگاه بروم.

نکات امنیتی و حفاظتی بچه‌ها برای کمتر آسیب دیدنم از طرف عبید، این بود که موقع صحبت با او، سرم پایین باشد به طوری که چانه‌ام به سینه‌ام بچسبد و هر آنچه که عبید گفت با کلمه نعم تایید کنم.

به راه افتادم تا به پیش عبید رسیدم. به او احترام گذاشتم؛ اما چانه من آمادگی کامل برای اینکه به سینه‌ام بچسبد را نداشت!!! . هر چه کردم نتوانستم تا آن حد سرم را پایین بیاورم.(باخنده) عبید کابل در دستش را، به زیر چانه‌ام برد و سرم را بالا آورد. گفت:” اَنتَ بسیج؟… اَنتَ جَیشِ شعبی؟… اَنتَ حرس خمینی؟… اَنتَ دجال؟… اَنتَ…؟ و … و … و … . شروع کرد به دشنام دادن و بد و بیراه گفتن. چیزی نگفتم و مجددا سرم را پایین انداختم. خیلی عادی و خونسرد ایستاده بودم که به یکباره با چک و لگد عبید به زمین افتادم.  به شدت مرا کتک می زد و انگار قصد کشتن مرا داشت.

در حین تنبیه من، بچه‌های اردوگاه باید می‌نشستند و بدون هیچ حرکت و واکنشی سرهایشان را پایین می‌انداختند. کسی حق نداشت سرش را بالا بیاورد.

یکی از بچه‌های کمپ ۹ که موجب غرور و سرافرازی است و من به وجودشان افتخار می‌کنم، «جناب آقای محمودی مظفر» از جانبازان جنگ و دوران اسارت است. ایشان در اردوگاه به سبب ترکشی که به سرشان اصابت کرده بود توان ایستادن و راه رفتن را نداشت.

آقای محمودی مظفر در سالن نشسته بودند. هر بار که من با ضربات بی‌رحمانه عبید به سینه‌ام به زمین می‌افتادم و به قولی در مقابل آقای محمودی (معذرت می خواهم) ولو می‌شدم، ایشان با جسارت و شجاعت تمام با صدایی رسا مرا تشویق می‌کرد و می‌گفت:” بلند شو.. بلند شو و برو جلو…” و من هر بار جسورانه‌تر از قبل، از زمین برمی‌خاستم و در مقابل عبید می‌ایستادم و او باز با لگد به سینه من می‌کوفت. خدا شاهد است که این لگد زدن‌ها آنقدر ادامه پیدا کرد که دیگر این عبید بود که خسته شده بود و درمانده… و رفت.

او در نظر داشت تا با این کار روحیه بسیجی‌ها، پاسدارها و به قول خودش حرس خمینی‌ها و جندی مکلف‌ها را زیر پل له کند و آن غرور و ایستادگی و غیرت ایرانی را زیر سوال ببرد که شکر خدا با مقاومت و ایستادگی همه جانبازان و اسرا که به ایثارگر بودنشان می‌بالند، این هدف شکست خورد.

------------------------------------------------------

2- شکنجه‌ به اسم بر هم زدن نظم

 

رضاعلی رحیمی ۳۶ ماه اسیر بود و سینه‌اش پر از خاطرات است. سال ۱۳۶۴ در حالی که تنها ۱۸ سال داشت دانشگاه را رها کرد و به عنوان بسیجی با «گردان المهدی لشکر ۱۰ سیدالشهدا(ع)» راهی جبهه‌ شد.

 

رضاعلی رحیمی می‌گوید: سال ۱۳۶۵ و در مرحله سوم «عملیات کربلای ۵۵» در منطقه عمومی شلمچه، دشمن مارا محاصره کرد اما ۴۸ ساعت مقاومت کردیم و در حالی که زخمی بودیم و آب و غذایمان هم تمام شده بود به اسارت بعثی‌ها درآمدیم.

شهادت ۱۲ نفر از اسرا

عراقی‌ها من و همرزمانم را به «اردوگاه تکریت۱۱» منتقل می‌کردند. همان اردوگاهی که زیر نظر صلیب سرخ جهانی قرار نداشت. اوایل حضورمان در اردوگاه، عراقی‌ها حدود ۱۲ نفر از بچه‌ها را به شهادت رساندند. مثل شهید رضایی که اهل مشهد بود. بعثی‌ها شیشه‌های حمام را شکستند و کف حمام ریختند و به جرم پاسدار بودنش با کابل کتکش زدند. بدنش پر از خرده شیشه شد و به بهانه شستن شیشه‌ها،‌آب جوش و آب نمک روی بدنش ریختند. وقتی بچه‌ها برای آوردن پیکر بی‌جانش رفتند، وضع فجیعی پیش آمده بود.

عراقی‌ها یکی از اسرا را هم که بر اثر شکنجه شهید شده بود بر روی سیم خاردار انداختند و از او عکس گرفتند که مثلا در حال فرار کشته شده است. یکی دیگر از شهدا را هم پنهانی بین ردیف‌های سیم خاردار دفن کرده بودند و بچه‌هایی که برای پاک کردن زباله‌های بین سیم خاردارها می‌رفتند، او را پیدا کردند.

 زیر پای حسن طاهری اتوی داغ کشیدند

در اسارت دو نوع شکنجه توسط بعثی‌ها انجام می‌شد. اول تو بعثی‌هایی که مریض روانی بودند و کلا با بچه‌ها مشکل داشتند و هر روز به بهانه‌های مختلف، بچه‌ها را بیرون می‌کشیدند و اذیت می‌کردند و دوم شکنجه‌هایی بود که به اسم بر هم زدن نظم و شلوغ کردن انجام می‌شد.مثلا نگهبانی به اسم «عدنان» داشتیم که اهل کردستان عراق بود و به زبان فارسی هم حرف می‌زد. یک روز دو تن از بچه‌ها را که آشپز بودند (طاهری و روزعلی)، به بهانه اینکه قصد توطئه علیه نگهبان‌ها و کشتن آن‌ها را داشته‌اند بیرون کشید و شروع به آزارشان کرد. کف پاهای حسن طاهری را اتوی داغ کشید و به «روزعلی» که هیکلی درشت داشت گفته بود که کاری می‌کنم تا یک سال روی سنگ دستشویی بنشینی. همین کار را هم کرد و در آشپزخانه، کف پاهای او را به گیره بست و با اتو پایش را سوزاند، طوری که از صدای فریاد روزعلی، خود عراقی‌ها از آشپزخانه فرار کردند و یا شکنجه آقا صادق که به او برق وصل کردند.

 شهادت در آخرین روز اسارت

«حسین پیراینده» دیگر اسیر ایرانی بود که شهید شد. روز تبادل اسرا،در اردوگاه درگیری به وجود آمد. عراقی‌ها برای آرام کردن اوضاع تیر هوایی شلیک کردند اما یکی از آنها از فاصله ۱۰ متری پهلوی حسین را هدف گرفت و شهیدش کرد. جالب اینجاست که وقتی پیکر حسین را بعد از ۱۴، ۱۵ سال به ایران آوردند هنوز گوشت و پوست بر بدنش بود و وقتی کفنش می‌کردند کفن غرق خون می‌شد به طوری که دوستان مجبور شدند سه بار کفنش را عوض کنند.

رضاعلی رحیمی از ۳۶ ماه اسارت

-------------------------------------------------

3- واداده در اسارت/ از صلابت تا شهادت 

بعد از آن خواب و آن وصیتی که کرد، حاج عباس دیگر مهدی را زیر نظر گرفته بود. حاج عباس آهسته به من گفت خواب مهدی گویای یک اتفاق بزرگ برای اوست.
یکی دو روزی گذشت، برای هوا خوری بیرون از آسایشگاه رفتیم. بعد از صف دستشویی، مهدی دست را روی شانه ام گذاشت که آرام آرام به سمت آسایشگاه برویم.

نزدیک آسایشگاه که رسیدیم، جاسوس ر_ ر نفس زنان به ما نزدیک شد و به مهدی گفت مهدی! عدنان دنبال تو می گردد و مرا فرستاده تا ببرمت پیش عدنان عراقی. من با ر _ ر حرفی نداشتم چونکه چند بار هم برای من دردسر بزرگی درست کرده بود. مهدی نگاهی به جاسوس ر _ ر کرد و گفت عدنان با من چیکار دارد؟ نکند برای من هم دردسر درست کردی؟

جاسوس ر _ ر گفت من نمی دانم فقط عدنان گفت مهدی بابا تراب را بیاور. مهدی به من خیره شد و گفت خدا بخیر کند! عدنان چه کاری می تواند با من داشته باشد؟ مهدی می دانست پیش عدنان رفتن هزینه سنگینی دارد. یعنی کمترین هزینه سر و دست و پا شکستن است. خبیث ر _ ر دست مهدی را گرفت و به سمت اتاق نگهبانی برد و من هم از دور نگاهشان می کردم و استرس و نگرانی پیدا کردم. یک میز و صندلی بیرون از اتاق نگهبانی بود و یک فلاکس آب گرم روی میز و عدنان هم روی صندلی نشسته بود. خبیث ر _ ر تا آنجا مهدی را همراهی کرد و رفت کنار درب اتاق نگهبانی ایستاد.

 

 

فاصله ما تا آنجا حدودا تا ۵۰ – ۶۰ متر بیشتر نبود. نمی دانم عدنان به مهدی چه گفته بود و ننی توانستم بشنوم، ناگهان دیدم مهدی خیلی عصبانی شد و سمت عدنان تشر زد، عدنان هم عصبانی بود و یک لیوان آبجوش از فلاکس را روی سینه مهدی ریخت. نمی دانم مهدی از درد و سوزش سینه چه گفت که عدنان با لگد مهدی را روی زمین انداخت و شروع کرد به شدت مهدی را لگد زدن. به امام توهین می کرد، بعد از لگد و سیلی، خبیث ر _ ر دست مهدی را گرفت و سوت آمار را زدند و بعد از آمار به درون آسایشگاه رفتیم.

 

هوا خیلی گرم و طاقت فرسا شده بود. در اواخر مرداد ماه سال ۱۳۶۶ بودیم و حدود شش ماه از اسارت ما و مهدی می گذشت. عراقی ها آمدند پنجره ها را بستند و بلافاصله هوای داخل آسایشگاه خیلی گرم و نفس گیر شد. پیش مهدی رفتم و گفتم قضیه چی بود/ عدنان چرا با تو این کارها را کرد؟ مهدی هنوز به شدت عصبانی بود و چشم هایش مثل خون بود و پر از اشک، ولی جوابی به من نداد و انگار با من هم قهر کرده بود. گفتم مهدی چه شده ما را خیلی نگران خودت می کنی. ولی همچنان ساکت بود و عصبانی.

حاج عباس هم از مهدی سوال کرد و دلجویی کرد، ولی مهدی همچنان ساکت بود. من و حاج عباس سر جای خودمان رفتیم و مشغول صحبت شدیم. جاسوس ر _ ر پیش مهدی رفت و ناگهان مهدی از جایش بلند شد و به ر _ ر تشر زد و به طرفش هجوم برد. در همان لحظه شخص بنام الف – ج که همکار جاسوس ر _ ر بود، نشریه منافقین را به دست مهدی داد و او هم با عصبانیت بیشتر نشریه منافقین را پاره پاره کرد و شعار مرگ بر صدام و مرگ بر آمریکا را سر داد.

منافقین را به دست مهدی داد و او هم با عصبانیت بیشتر نشریه منافقین را پاره پاره کرد و شعار مرگ بر صدام و مرگ بر آمریکا را سر داد، فریاد زد که همه خائن هستید! مرگ بر آمریکا، مرگ بر صدام، دو تا جاسوس ر _ ر ، و الف _ ج، از موقعیت پیش آمده سوء استفاده کردند و به پشت پنجره رفتند و نگهبان های عراقی را صدا کردند. بچه ها بلافاصله رفتند و جلو دهن دو ملعون را گرفتند ولی آنها همچنان داد می زدند تا نگهبان بیاید.

کریم کافر که یکی از مسئولین بند یک و دو بود صدا را شنید و با چند سرباز به پشت پنجره آمد و گفت چیه؟ چه خبر شده؟ چی شده؟ ر _ ر مهدی را نشانش داد و گفت مهدی نشریه منافقین را پاره کرده و به صدام و شما توهین می کند – الله اکبر از خباثت ر_ ر ، که اصلا حیا و وجدان نداشت – مهدی همچنان عصبانی بود و مرگ بر آمریکا و صدام می گفت.

کریم کافر هم از پشت پنجره به مهدی توهین  می کرد و مهدی هم دیگر ساکت نمی شد. گویا سیستم عصبیش بهم ریخته و قابل کنترل نبود. کریم کافر درب آسایشگاه را باز کرد و همراه با سربازان به داخل آسایشگاه آمدند و مهدی را با سیلی و لگد از آسایشگاه بیرون بردند. درب آسایشگاه را هم بستند و گفتن هیچ کس حق ندارد بیدار باشد. همه باید بخوابند. مهدی را به پشت آسایشگاه زندانی کردند و خیلی مورد اذیت و آزار قرار دادند.

صبح که شد سوت آمار را زدند و آمدند آمار گرفتند. ولی برای هواخوری صبح، ما را بیرون نفرستادند. فقط ر _ ر را بیرون بردند و ساعتی گذشت. همه نگران و مضطرب بودیم. هرکسی تحلیلی می کرد که یهویی نگهبان به پشت پنجره آمد و گفت یلا همه بخوابید روی زمین! هیچکس حق ندارد از جایش تکان بخورد.

 

نگهبان در راهروی بند در حال حرکت بود که یکی از بچه‌ها یواشکی سرش را بالا برد و از پنجره نگاهی به بیرون کرد و دید یک آمبولانس  وارد اردوگاه شده و به سمت پشت بند رفت. همه نگران بودیم. ولی از اتفاقات بی خبر. آمبولانس که رفت، نگهبان آمد و راحت باش داد و بعد از ساعتی ملعون ر _ ر آمد و کنار حاج عباس نشست و در حالیکه رنگ از صورتش پریده بود و اضطراب و استرس کاملا از سر و رویش پیدا بود، با گریه به حاج عباس گفت که حاجی، عراقی ها مهدی را کشتند.
حاج عباس نگاه تندی به ر _ ر کرد و گفت مهدی را کشتند؟ ! برای چی؟ نکنه تو دسته گلی به آب دادی؟ حاج عباس گفت من باور نمی کنم. ملعون ر _ ر گفت حاجی من خودم حضور داشتم. اول عراقی ها تا حد مرگ مهدی را زدند و در آخر عدنان با باطوم محکم به فرق مهدی کوبید که مهدی درجا افتاد و جان داد و جمجمه اش شکست و تکه ای از مغزش به بیرون ریخت و ضربه مغزی شد و مرد.

حاج عباس به ر _ ر گفت: ملعون! تو با مهدی چی کار کردی؟ ر _ ر که ترس و اضطراب تمام وجودش را گرفته بود با لکنت زبان  گفت حاجی به خدا قسم من هیچ کاری نکردم. فقط می دیدم، و الانم جنازه مهدی را پتو پیچیدم و با سیم تلفن دورش بستم و توی آمبولانس گذاشتم و از اردوگاه بیرون بردند. حاج عباس در حالیکه گریه می کرد گفت ملعون! تو با مهدی چی کار کردی؟ چرا دیروز مهدی را پیش عدنان بردی؟ چرا دیشب مهدی را عصبانی کردی و با جاسوس الف – ج همکاری کردی تا عراقی ها با خبر بشوند؟؟ مگر مهدی چه گناهی کرده بود؟

ر _ ر پیوسته قسم می خورد که من از هیچ چیزی خبر ندارم. اصلا ربطی به من ندارد. من و حاج عباس خیلی برایش گریه  کردیم. حاج عباس می گفت مهدی می دونست که شهید می شود. خواب چند شب پیش مهدی به مهدی خبر شهادتش را داده بود. بی قراری مهدی برای همین بود و همش به ما سفارش و وصیت می کرد. خدایا تو ما را ببخش و مهدی را همنشین موسی بن جعفر ( ع) و مورد عنایت خود قرار بده!
خیلی از بچه‌ها شهادت مهدی را فهمیدند و گریه کردند.

---------------------------------------------------

4- شفاعت

مثلا آموزش آبی خاکی می دیدیم. یکبار آمدیم بلایی را که دیگران سر ما آورده بودند سر بچه ها بیاوریم ولی نشد. فکر می کردم لابد همین که خودم را مثل آن بنده خدا زدم به مردن و غرق شدن‍، از چپ و راست وارد و ناوارد می ریزند توی آب با عجله و التهاب من را می کشند بیرون و کلی تر و خشکم می کنند و بعد می فهمند که با همه زرنگی کلاه سرشان رفته است.  کلاه سرشان این بود که در یک نقطه ای از سد بنا کردم الکی زیر آب رفتن. بالا آمدن. دستم را به علامت کمک بالا بردن. و خلاصه نقش بازی کردن. نخیر هیچکس گوشش بدهکار نیست . جز یکی دو نفر که نزدیکم بودند. آنها هم مرا که با این وضع دیدند، شروع کردند دست تکان دادن: خداحافظ! اخوی اگه شهید شدی شفاعت یادت نره!

------------------------------------------------------------------

 


٢١:٤٣ - پنج شنبه ٢٦ مرداد ١٣٩٦    /    عدد : ٥٢٦٢٨٧    /    تعداد نمایش : ٣٧٤


برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 





آخرین اخبار

اطلاعیه عزاداری دهه اول محرم الحرام همراه با سخنرانی
اطلاعیه عزاداری دهه اول محرم الحرام همراه با سخنرانی
اطلاعیه عزاداری دهه اول محرم الحرام همراه با سخنرانی
تلخ و شیرین های اسارت
تلخ و شیرین های اسارت
تلخ و شیرین های اسارت
درسنامه " بایسته های تربیت فرزند"
از افراد کم حرف حکمت بیاموزید
نتایج قرعه کشی هفدهمین دوره عتبات دانشگاهیان اعلام شد
مهلت ثبت نام در عتبات دانشگاهیان تا ۲۴ تیرماه تمدید شد
جزئیات ثبت نام و اعزام از زبان رئیس ستاد/اعزام ۱۴ هزار نفر در هفدهمین دوره
یک سفر رایگان عتبات هدیه ویژه شرکت کنندگان در طرح"دعوت"
امکان ویرایش اطلاعات از ۱۲ تیرماه در سامانه عتبات دانشگاهیان فراهم شد
پاسخ به پرسش های متداول در خصوص عتبات دانشگاهیان ۹۶
ثبت نام هفدهمین دوره عتبات دانشگاهیان در سایت لبیک آغاز شد
ناگفته‌های اعضای تیم حفاظت و پزشکی رهبر معظم انقلاب از ماجرای ترور ایشان + تصاویر
حلول ماه شوال و عید سعید فطر مبارک باد.
امروز مبارزه با رژیم صهیونیستی مبارزه با استکبار و نظام سلطه است
اطلاعیه مراسم راهپیمایی روز جهانی قدس
جمهوری اسلامی با اقتدار ایستاده و ملت به دشمنان سیلی خواهد زد